تبلیغات
این فصل را با من بخــــوان باقــی بهـــانست - مطالب متن ادبی





[متن ادبی , ]

آموخته ها............

 آموخته ام که وقتی عاشقم ، عشق در ظاهرم نیز نمایان می شود.
 آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .
 آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم .
 آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا میدهد ، نه زمان .
 آموخته ام که تنها کسی مرا شاد میکند ، که بمن میگوید « تو مرا شاد کردی »
 آموخته ام که گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است .
 آموخته ام که مهم بودن خوبست ولی خوب بودن مهمتر است .
 آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده میشود « نه » گفت .
 آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم ، دعا کنم .
 آموخته ام که زندگی جدیست ولی ما نیاز به «دوستی» داریم که لحظه‌ای با او از جدی      

بودن دور باشیم .  

 اموخته ام که تنها چیزی که یک شخص میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش.
 آموخته ام که زیر پوست سخت همه افراد کسی وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.
 آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید ، پس من چگونه میتوانم همه چیز را در یک روز بدست آورم .
 آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.
 آموخته ام که وقتی با کسی روبرو میشویم ، انتظار لبخندی از سوی ما دارد.
 آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که میتوان با آن نگاه را وسعت بخشید .
 آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.
 آموخته ام که به چیزی که دل ندارد نباید دل بست .
 آموخته ام که خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن .
 و آموخته ام که قطره دریاست ، اگر با دریاست .

                 

                



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 9 اردیبهشت 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

خیال......

دیشب تو رویاهام رفتم كنار حوض كوچك وسط حیاط نشستم،مثله همیشه عكس ماه میونه موجهای كوچك آب میشكست.اما دیشب با تموم شبهای دیگه خیلی فرق داشت ... دیشب در كنار عكس ماه، قاب دل من هم شكست، نه توی موج آب حوض .... وسط تلاطم امواج خروشان اقیانوسی از تنهایی...

دیشب زمین یك گهواره كوچك بود و من با تكانهای آرام آن بین ازل و ابد دررفت وآمد بودم.دیشب همه پنجره ها را باز گذاشتم و همه كوچه ها را به تماشا نشستم، به این امید كه یك بار دیگرعبور تو را از كوچه ببینم.

دیشب دلم را برایت نوشتم.می‌دانم نامه‌ام را، حتی اگردرآخرین روزحیات زمین به دستت برسد،خواهی خواند.

خدایا بهم اجازه بده به كوچه‌هایی كه فردا میزبان قدمهای من و رویاهام خواهند بود، سلام كنم.اجازه بده به یاد چشمهایی كه در روزگار غم و غصه با من گریسته‌اند، گل سرخی در باغچه روحم بكارم.

          

 

 

 

 

          

                



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 5 اردیبهشت 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

 

فردا......

 

 

 

 

 

 

 

گاهی کنار پنجره می ایستم و به فردا می اندیشم فردا...فردا، فردایی که چون دیروز پنهان است. پنهان در مه.غم را در گلویم خفه می کنم تا کی گل واژه امید،قلب سردم را به تپش وا دارد و منادی بهار باشد.تا کی نوید فردای روشن را با پرستوی مهاجر در میان بگذارد.

ای خدای مهربان، می دانم تنهایم نخواهی گذاشت زندگی من نفسهای من تویی، اگه همه عالم بگن نه اما تو به من بگی بله، برام كافیه. همیشه  با من مهربان بودی من اونقدرا هم با ارزش نیستم.

             

 

                    



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 3 اردیبهشت 1385
06:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

خدایا......

در کنار تو به وجودم ایمان می‌آورم. رویای من فرشته‌‌ بود که در تمام خواسته‌ها ،شادیها و آرزوها با من شریک است.روزی او را در کنار خویش یافتم در کنار هم نشستیم و با هم گفتگو کردیم و چون شب فرا رسید به من نزدیک شد و گفت،بیا در میان تپه‌ها قدم بزنیم، دستهای او را گرفتم و از دشت افسونگر و خاموش گذشتیم و بر روی صخره ای بزرگ نشستیم و به سوی شفق دور دست چشم دوختیم. او به سوی ابرهای طلایی و ماه اشاره کرد و سپس آواز پرنده‌ای شکرگزار را خواند. همیشه سختیهای زندگی بر قلبم جراحت وارد می‌كند، اما چون سر بر می گرداندم و او را روبرویم می‌بینم  که با چشمان عسیلش به من می‌نگرد،ابرهای تیره پراکنده میشود و زندگی در دیدگانم به بهشتی شاد مبدل می‌شود. زیبایی خوشبختی و آرامش ...

چه روزهایی که گذشتند، لحظاتی که  پژمرده شدند،و من بر روی ابرها می نگریستم.  تپه ها  و دره ها را پشت سر می گذاشتم، به خود می گفتم:حتما باید تنها  بر عرشه کشتی غروب را بنگرم، بگویم ای خداااااا..، در روزی از روزهای بهار و در ساعت خورشید بود كه سراب من در میان سکوت و غوغای آدمیان به فضایی با عطر و مجمرها آمیخته شد، وقتی که او نیز در باغ قلبش صدایی ناشناخته شنید که باورش نداشت،دستی پنهان و توانا دست مرا گرفت و صدایی عمیق برگوشم ترانه خواند، و ترانه‌ای آشنا گفت:بازگرد،به ساحل سرزمینت بازگرد، پیش از آنکه کشتی دورتر شود، و او کسی نبود جز تو.تویی كه مهربانیت به ما اندازه ندارد. تویی كه هرگاه خواندمت،پاسخم گفتی.  

در روح آدمی نیز چیزهایی خطور می کند که از ادراک دورتر و از احساس عمیق‌ترند،مثل احساس دوست داشتن، احساسی كه حس عجیبی دارد و هیچ‌وقت نمیشه اونو توصیف كرد، پس چگونه می‌توانم دوست داشتنم را با سخن به تصویر بکشم. 

                     

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 3 اردیبهشت 1385
04:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

مراقب باشیم.......

 

 

 

 

 

 

 

 

تا حالا به واژه‌های زیبا عمیق فكر كردی؟

واژه‌هایی كه هر كدوم در دل خودشون دنیایی حرف دارند

واژه‌هایی كه اگر به اونا سرسوزنی توجه و عمل كنیم دنیا

گلستون میشه.خیلی از ماها خیلی وقتا فقط ادای عمل به

اونا و دوست داشتن اونا رو در میاریم.اگه یه زمانی از كسی مهربونی،

محبت و صداقت دیدیم، زود جو زده میشیم و از یاد می‌بریم كه چقدر یه

زمانی به این واژه ها تاكید میكردیم و چقدر ادای اعتقاد به اونا رو در‌میاوردیم.

بیایید یه خرده به معنی واقعی اونا بهتر و بیشتر فكر كنیم

بیایید اگر كسی باهامون مهربون بود و تمام صداقتش رو حتی

از سر اشتباه یا سادگیش خرج ما كرد،سوء استفاده نكنیم.

بیایید نگذاریم این واژه‌ها قربانی خودخواهی و سوءتفاهم‌ها بشه.



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 29 فروردین 1385
09:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

در محضر حضور.........

 

دیر گاهی است که هربار به کلبه حضورت می آیم

زبانم وقت رفتن بند می آید

و با اشک و افسوس با تو خداحافظی میکند

آری باز هم دیوار فاصله ها

آخر چرا اینهمه غریبه بودن؟

در دشت احساسی که همه گلبرگها شبنم بودند

من که میدانم مسافرم

چرا تو همیشه به چشم مسافر نگاهم کرده ای؟

آیا خاطره‌ها هم در قاموس تو  سفر میکنن

تو کویرستانی که سالها بود باران ندیده است؟

چرا اینهمه  لگدمال میکنی؟

اسب غرورری را که بارها زانو زد تا بغضش را هیچکس نبیند؟

 من که غرورم را به پاس راز و نیاز با تو بارها قربانی کرده بودم

دیگر از من چه میخواهی که اینگونه پریشانم میکنی؟

بارها قرارم بود تا دیگر نباشم اما همه خیالم در همه آن بارها بیهوده بود

و بعد از هر وداعی دوباره سلامت کردم

آری آمدم و  باز هم آمدم تا دوباره لگدمال شوم

اما دیگر بس است

طاقت بوسه بر خاک را دیگر ندارم

 سجده دیگر بس است

پیشانی احساسم خونین از حرفهایی است

که در فرهنگ واژه های تو شاید قداست دارند

اما من با آنها غریبه ام

تو اگر نفهمیدن را  همچو دوستت دارم هدیه میدهی

من نفهمیدن را خصلت انسان نمیدانم

 بگذار هرکه هرچه میخواهد بگوید

میدانم که باز هم مرا به صبر وعده خواهی داد

گویا چاره‌ای نیست

جز آنکه خاطره‌ها را عاشقانه به دست باد بسپارم
و به امید لطف تو كه رحمان و رحیمی بنشینم !

 

 

 

 

 

 

    

   

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 28 فروردین 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

وسعت...........

 

 

 

 

شكوه ِ دنیا همچون دایره ایست بر روی آب

                 كه هر زمان بر پهنای خود می افزاید

                                  در منتهای وسعت هیچ می شود

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 19 فروردین 1385
12:04 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

خواستن......

 

 

 

زندگی به ما همون چیزی رو میده كه ما میخوائیم

در روز چندین بار اینو تكرار میكنم ،جالبه نه؟

تكرارش به آدم قدرت عجیبی میده

اما........

اما اگر چیزی رو كه میخوام یه سراب باشه چی؟

اگر آرزو و رویایی كه دارم فقط دورنمای زیبایی داشته باشه چی؟

اگر بهش برسم و اون چیزی نباشه كه فكر شو میكردم چی؟

میخوام یه جور دیگه به قضیه نگاه كنم...

اگر قراره زندگی به من چیزی رو بده كه میخوام پس من بهترین‌ رو میخوام ومطمئنم كه بهش میرسم

مهمترین مسئله راهیه كه میرم

مهم اتفاقاتیه كه تو مسیر برام می‌افته

زندگی به من چیزی رو میده كه میخوام

پس فقط باید بخوام

همین.......

            به یاد کپل



نوشته شده توسط < مارال >
جمعه 18 فروردین 1385
07:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

دلم میخواست..........

 

 

 

دلم میخواست یه بوته گل سرخ بودم و در فصل بهار از توی باغچه به آسمون


سلام می‌كردم.


دلم میخواست مثل عطر گلهای بهار نارنج بودم و در دست‌های باد رها میشدم.

 

دلم میخواست جای پنجره توی دیوار می‌نشستم و در نگاهم، روزها خورشید به

 

بازی می‌نشست و شب‌ها ماه با دامن نقره‌ای رنگش می‌رقصید.

 

دلم میخواست گل یخ بودم، سر از برف در میآوردم و نوید بهار را به زمین میدادم.

 

دلم میخواست یه كهكشان پر از ستاره بودم و هروقت كسی دلش می‌شكست

 

یكی از ستاره‌هام رو بهش می‌بخشیدم.

 

دلم میخواست ابر بودم و سخاوتم رو به زمین نشان میدادم تا دیگر با غصه به

 

آسمان زل نزد.

 

دلم میخواست دریا بودم تا آسمان چهره‌ خود را در من نگاه میكرد.

 

دلم میخواست مثل  نگاه آسمان به زمین، نگاه آدم‌ها به هم مهربان‌تر بود.

 



نوشته شده توسط < مارال >
سه شنبه 15 فروردین 1385
09:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

تقدیر دل........

تمام لحظات زندگی به یادم خواهی ماند٬میدانم.......

تصاویر از برابر چشمانت میگذرند. بیشترشان زیبایند  و دوست داشتنی.

حتی بعضی از اونا برات حکم یک نفس رو دارن!روزها گذشتند.زیبا و پرغرور،

آرام و بیصدا.حتی روزهای سرد .و حالا دیگه همه اونها به خاطراتی رویا گونه

تبدیل شدند و امروز ما رو در حسرت بازگشتشان و  این آرزو که کاش لحظات

 تکرارپذیر  بودند، باقی گذاشتند و رفتند.

در این شرایط دیگه رویاهایم را دور ریختم، درست زمانی که میتونستم به

انجامشان برسانم و همیشه ولی فکر میکنم این طریقه زندگیست.زندگی من

 و هر کس دیگر.اما تو رویاهای خود را با جدیت دنبال کن و خطر را بپذیر.تو تمام

 آنها را میدونی اما در حال به یاد آوردنشان هستی.آیا فراموششان کرده بودی؟ (رویاهایت را میگویم.تمام آنچه که تنها متعلق به توست.)شاید،اما ارزشش را دارد.

هرچی فکر میکنم نمیدانم که تقدیر دلم چیست...شاید شکستن/هی شکستن و......

                                                                                                             

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
دوشنبه 14 فروردین 1385
07:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

 

 

 

ناباوری........

 

گفت: قلبم برای تو .نگاهش کرد و با نگاهش انگار جواب داد باور نمی کنم. گفت: برای تو! باور کن! انگار باور نمی کرد. خواست قلبش را در بیاورد نتوانست. دستش را فرو کرد در سینه اش. دردی  عمیق. قلب اما  آنجا چسبیده  بود. محکم  و محکم تر قلب را کشید. دردی  عمیق تر. قلب بیرون نمیامد.

روزها و روزها کارش این بود. تا بالاخره قلب بیرون آمد. صاف و صیقلی. . قلب دست نخورده را گرفت طرفش و گفت: مال تو. باور کن! مال تو! برش دار...و.....برداشت.

روزها و روزها او بدون قلب در سینه می گشت. قلبش جای دیگری می تپید و او نگاه میکرد به جای خالی قلب در سینه اش و از خوشی لبریز؛ مغرور می شد.

کسی که قلب دستش بود  هنوز انگار باور نداشت . قلب را با خود این طرف و آن طرف میبرد . توی کیفش؛ توی جیب شلوارش؛ روی صندلی عقب ماشینش....و...قلب کم کم خط افتاد. خراشیده شد و خط خطی ...وزرد.

یک روز حوصله اش سر رفت و قلب را پس آورد. قلب خط خطی خراشیده را.....و « او» باور کرد ناباوریش را....قلب خط خطیش را گرفت قلبی که دیگر به دردش نمی خورد.

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 13 فروردین 1385
04:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

دل......

تا حالا دلت رو جا گذاشتی؟

تاحالا شده دلت برای كسی بتپه ؟

تا حالا شده محبت كسی تو دلت جاخوش كنه ؟

اگه اینو تجربه كرده باشی، میدونی چقدر سخته اونقدر كه زندگیتو فلج میكنه.

دیگه تمام فكر و ذهنت رو خیال اون به خودش مشغول میكنه و تو دیگه مال خودت نیستی.

بعد از اون هر بار با شنیدن صداش دلت میلرزه و با هر لرزه‌ای حس میكنی همه سلولات‌حركت میكنند.

اما..........

دل من لرزشی می‌خواد و گریزی از سر فریاد.

دلم جایی رو برای آرامش می‌خواد به دور از دورویی‌و مكر

جایی كه چشم روی هم بزارم و اصلا ندونم آفتاب كی طلوع میكنه،

كی غروب.جایی در دوردست كه بتونیم در سایه آرامش اون خودم رو كه

سالهاست گم كردم پیدا كنم و با تولدی دوباره، آنچیزی رو به دست بیارم

كه هدف اصلی خلقتمه.

دل آدمی جای خداست و نباید با آلودگیهای دنیایی اونو به لجنزار تبدیل كرد.مگر اینكه

 كسی پیدا بشه كه لیاقت تصاحب دلت رو داشته باشه تا اونو به مفت نفروخته باشی.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
یکشنبه 13 فروردین 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

                                                                                                                                                                   

سنگ عشق....


زمین عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یكی از آن

هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.


حالا هروقت كه روحم یخ میكند،سنگ آتشینم سرد میشود و تنها سنگش باقی میماند و

هروقت كه
عاشقم، سنگ آتشینم گُر می گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.


مرا ببخش كه روزی سنگم و روزی آتش.


مرا ببخش كه در سینه‌ام سنگی آتشین است.

«نظرآهاری»

 

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
03:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

                                                                                                                                                                

 دل ابری........

 

آسمان دلت ابری  است،چرایش را  خودت هم  نمی دانیُ حس  می کنی آرامشی  را که  نداشته ای !
از دست داده ایُ به سراغ  حافظ می روی شاید کلامی آرامش بخش:

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است             شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

نتیجه :  گاهی دلت می گیرد،بی دلیل ! دلت برای خودت تنگ می‌شود گاهی زلزله ای با  یشتربالا
ـ خیلی بالا ...گاهی بالاترازحدتوانم ـ وجود وروحم را می لزراند و چقدر وحشتناك است وقتی می بینم هیچ چیز سر جای خود نیست.
بغض ...بهت ...ناباوری ...سكوت...تفكر ...تناقض
پس لرزه !!!
باید بروم !
مثل كرم ابریشم دور خود پیله ای بتنم...
تنها باشم
به امید پروانه شدن...خدایا !
چه نرم بربال فرشتگانت مرا به «اوج» می خوانی
درست لحظه ای كه ازشوق رسیدن به اوج
زبانم حتی از ثنای تو نیز بازمی ماند
فرمان می دهی كه بازم گردانند به زمین 

 ومن رها می شوم
بین آسمان وزمین معلق ومستآصل
وهمان لحظه كه ازوحشت برخورد بازمین
صدایت می زنم وازتو كمك می خواهم
همان لحظه كه ازترس چشمانم را می بندم
حس می كنم دستی مهربان وقدرتمند
دوباره مرا می گیرد
و بالا می برد
خدایا به خاطرتمام داده ها و نداده هایت شكرگذارم
چرا كه یكی نعمت است و دیگری حكمت
خدایا كوتاهی هایم را ببخش وبه اندازه توانم سختی ام بده
ویا توانم را بیشتركن تا زانوانم خم نشوند

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
02:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[متن ادبی , ]

یار حقیقی .........

 

در روزها و ساعات گذرنده زندگی و دنیایی که آمدن و رفتن به انتخاب تو نیست اما کفیت آنرا خودت می سازی ٬شاید که نه بلکه بارها و بارها به شرایط خاصی بر خورده باشی اینگونه که وقتی  تنهای تنها می شوی، وقتی که دوستانت کسانی را که دوست می پنداشتی، آنها که نیازمند یاری شان هستی، درست در حساسترین نقطه زمان رهایت می کنند. وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش می شمردی، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است. وقتی که امواج امتحان، خاشاک دوستیهای سطحی را می روبد و بوی تعفن  خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد.
وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به  برای دوستی به سویت گشاده نمی شود، یک ملجا و امید و پناهی هست  که هیچ حادثه ای نمی تواند اورا از تو بگیرد. یعنی با مهربانی همیشگی همواره تو را نظاره می کند او حتی در مقابل بدیهای تو خوبی می آورد وبر روی زشتیهای تو پرده اغماض می کشد تا دیگران از تو فراری نشوند .اگر بدانی که محبت و اشتیاق اوبه تو چقدر است، بند بند تنت از هم باز می شود .
پس چرا در انتها به او برسی؟؟؟ از او اغاز کن.دلت همیشه به عشق خدا گرم باشد و ...

 



نوشته شده توسط < مارال >
شنبه 12 فروردین 1385
02:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

1 2 3 4

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من


your browsers no support



موضوعات

General(19)
شعر(19)
متن ادبی(49)
مقاله(0)
خبر(2)
خاطره(6)
فلسفی(7)
نوشته‌های نوستالژیک(30)

آرشیو

  خرداد 1385 (9)
  اردیبهشت 1385 (19)
  فروردین 1385 (73)
  اسفند 1384 (9)
  بهمن 1384 (12)
  دی 1384 (10)


لینکستان

کاش میشد اشک را تهدید کرد

موسیقی


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





soofy.Mihanblog.com